زندگی زیباست اما مراقب باش از دستم ندهی

  اگه کاری بود ....

نامم محمد است
نوشتن را دوست دارم
موسیقی را دوست دارم
نواختن پیانو را هم دوست دارم
عکس را هم دوست دارم
عکس گرفتن را هم
تاریخ را می خوانم
باستان را می کاوم
طبیعت را دوست دارم
زمین را دوست دارم
اما گاهی از انسانها می هراسم
اما تو که به اینجا آمده ایی
از مهربانی انسانها مهراس
و قول خواهم داد كه
دستت را هرگز رها نكنم

آدرس لوگوي من در وبلاگ شما



موزيك

بتي که ديگرانش می پرستيدند

کاری از
جناب آقای آرش عاشوری نيا

سایت آینه

منصور با فرمت فلش

خولیو

هر وقت که دلم تنگ بشه اینو گوش میدم
میلاد سیاوش قمیشی
دریا
قلعه سنگین تنهایی اثری از فرامرز اصلانی

...

 

  لوگوي هم دلهام

 
 

 حرفهاي دل همدلهام...

ورق پراكني هاي سفيد

روياي آبي

کاکتوس

آواز پر جبرئيـل

تفكر امروز ما

اسرارسکوت

باران بهاری

تماشاگه راز

ورق پراكني هاي سفيد

اسب آهنی

گیلدا

روزهای گیلدا

...

...

...

...

  با تشکر از

پرشین بلاگ

 

مطالب اخیر

 
قطره ای از شراب آسمان

۱۳٩٠/٩/٢٢

 
     

دلم احساس غم سنگینی داره ...

مثل وقتی که نت های پائیز طلائی رو با پیانو میزنم ...

دلم شراب میخواد و یک قله ئ کوه ...

گاهی میخوام مست باشم ...

مست از تمام لحظه های تنگ دلم ...

کنارم قدری آرام گیر ... بگذار کمی بیاسایم ...

خسته ام ... سخت خسته

   
 
بوسه

۱۳٩٠/٧/۱٢

 
     

انتظار
انتظار از فهمیده شدن
گزیدن "بودن" سخت است
اینکه بگزینی که دوست داشته باشی
بدون انتظار
عشق معجزه است
و بوسه هم
دوست داشتن , نعمت
عریان تر از هر افقی در پهنای گسترده زمین
خدایا عمرم ده که دوست داشته باشم به پهنای بیکران وسعت تو
وای بر من آنگه که چشمان تو از شدت رنج فرو می افتد
دنیای من هم
آرام و قرار من هم
زیر آسمان سنگین غم ایستادن را دوست ندارم
همانجایی که امروز هستم
من خود روزگارم
آسمان ابری روزگار تر میشود گه گاهی
و معجزه لب
دنیای سکوت من را خواهد شکست
من گزیده ام که دوستت بدارم
و این معجزه عشق است
همان عشقی که خود معجزه است
حتی در نبودنت
حتی در فقط یک روز بودنت
من گزینش خود را برگزیدم

   
 
missing

۱۳٩٠/٦/٥

 
     

شبهای بیقرار تو بودن

لحظه های غمگسار دل من

بیقرار  موجهای سرگردان دریا

ساحلم که هر لحظه دور تر و دور تر 

چقدر دلتنگم ...دلتنگ از نبودنت

   
 
برای تو ...

۱۳٩٠/۱/٢٢

 
     

به آرامی آغاز به مردن می کنی:
اگرسفرنکنی
اگر کتاب نخوانی
اگربه اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی:
زمانی که خودباوری رادرخودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به توکمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن میکنی :
اگربرده عادات خود شوی
....اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگررنگهای متفاوت به تن نکنی

و به آرامی مرا وادار به مردن میکنی اگر اینگونه دور شوی از من...  *

برای تویی که دوستت دارم  ، مهربانم...*

حتی اگر وادارم به مردن کنی ...*

 

این هم یک عکس از همان وقتهایی که بد اخلاق میشوی و نمی گذاری حرف بزنم ...*

 

شعری از پابلو نرودا-ترجمه از احمد شاملو ( به جز جمله های با * )

   
 
لحظه های دور بودن

۱۳۸٩/۱٢/٦

 
     

هیچ پنجره ای به زیبایی آن دو پنجره ات نیست وقتی دنیا رو از توی اون سبز بیکران میبینم ...

                          هیچ دلتنگی مثل دلتنگی این لحظه من نیست ...

تنها سبز زیبای عالم ...

        ای تنها چشمه های ذلال اشک پاک ...

                               دلتنگم ...دلتنگم ... مپرس ...

                                                                      مپرس...

                                                                                    مپرس ....

         

 

   
 
خدا

۱۳۸٩/۱٠/٢۳

 
     

دیگر باران هم چشمهایشان را نخواهد شست ...

ببار باران  ...

ببار باران ...بشور این همه پلیدی را ...

ببار ... ببار باران  ... دلهای ما خون است ... ببار باران

بیا و بشور این همه آلودگی را ...

و من مدتهاست به این کلام می اندیشم ...

...الملک یبقى مع الکفر و لا یبقى مع الظلم ...*
...

...

... و من به آن ایمان آورده ام ... 

 

   
 
شخصی مانند میمون

۱۳۸٩/٩/۳٠

 
     

انسانهای ناندرتال هم اگر می دیدند تو را، فرار را بر قرار ترجیح میدادند ...

ای حیواناتی که اسمتان میمون است ، خواهش میکنم مرا ببخشید از این که این دیوانه را به شما تشبیه کردم...

آنچنان بد سیرتی که رویت هر روز زشت تر از روز قبل میشه ...

روی بدنامان تاریخ را سفید نموده ای ...

باور کن ما خود در این باتلاق فرو خواهیم رفت ...

باور کن ما خود در حال پوسیدن هستیم از دست این روزگاری که به سر ما آورده اند ...

باور کن نیازی نیست اینگونه چپاولمان کنی ...

وقتی توی آن چهارچوب جادویی زلفت رو پریشان میکنی ، چشم شهلا میکنی ، جانم میرود زدستم ...مردم هوار ...یاران هوار ... مست و می آلود و خمار ...مه پاره ایی ای  بی بند و بار ... با عشوه هایی بیشمار ( مثل شتر ) ... از دلم بردی قرار ... مردم هوار ...مردم هوارررررررررررررر... آخر من از گیسوی تو خود را بیاویزم به دار *

هنوز هم چیزهایی مانده که برای روزهای آتی گذاشته ام میمون ...

میتوانی اینها را هم چپاول کنی میمون ...

میتوانی اینها را ببخشی به بیگانگان میمون تر از خودت میمون ...

اما یادت نرود که من انسانم اما تو میمون ...

و این آن آخرین چیزی است که توی میمون نمی توانی از من انسان بگیری میمون...

از تمامی انواع میمونهای باغ وحشی ، جنگلی ، چی توزی ، قطبی ، استوایی ، دریایی و کلیه نژادهایی که اسمتان یادم نمانده نهایت پوزش را دارم اما باور کنید که اصل میمون همین میمونی است که اگر شما هم ببینیدش در پیشگاه خداوند هزاران بار او را شکر میکنید که از این نژاد میمون خلق نشده اید ...

میمون ، باور کن پولی که ما در می آوریم حلال تر از آنی است که تو بخواهی تصورش را کنی ... تو حق داری که این حرفها را بزنی آخر در تمامی عمر خودت و جد و آبادت پول حلال به چشم خود حتی به دست اطرافیانت هم ندیده ای،  ای دزد بی شرم و آبرو ... ای میمون...

دوران جوانی :

در حال ابراز تملک به همراه اطرافیان و فامیلها :

   
 
بمب اتم

۱۳۸٩/٩/٢٠

 
     

«جنگ، صلح است»

این شعارى است که قهرمان رمان ۱۹۸۴ جورج اورول بارها آن را بر روى دیوار «وزارت حقیقت» کشور مجازى خویش خوانده است.

کشورى که در آن « نادانى، توانایى است » و « آزادى، بردگى ».

« وزارت حقیقت » دروغ مى پراکند و « وزارت عشق » از نفرت قانون مى سازد.

« وزارت فراوانى » فقر را تقسیم مى کند و سرانجام « وزارت صلح » ، جنگ مى کند.

 

آن سالهای کودکی که این کتاب را دور از چشم دیگران میخواندم ( چون گفته بودند که ممنوع است و من نمی دانستم که چرا یک کتاب باید ممنوع باشد) از ترس گاهی شبها خوابم نمی برد.

عشق بین قهرمان رمان و دختر ، عشقبازی های پنهان آنها دور از چشم مردم و زندگی روزمره توام با ترسشان مرا وادار به دنبال کردن کتاب میکرد.

همیشه خوشحال بودم که این فقط یک کتاب است ... یک کتاب ، مانند کابوسی که وقتی صبح از خواب بیدار میشوی و میگویی : آخیش ، چه خوب شد که فقط یک خواب بود ...

لحظه های خوشحالی زمان زیادی تاب نیاوردند ... امروزه من در همان کشور زندگی میکنم و خود به چشم خویشتن شاهد آن ایام هستم ...

 اکنون « نادانى، توانایى است » و « آزادى، بردگى » ، « وزارت حقیقت » دروغ مى پراکند و « وزارت عشق » از نفرت قانون مى سازد و « وزارت فراوانى » فقر را تقسیم مى کند .

و در آن هراس به سر میبرم که « وزارت صلح » جنگ را آغاز نماید ...

 

 

   
 
جز تو ....

۱۳۸٩/٩/۸

 
     

 

چه رنجی است لذت ها را تنها بردن

                              و

                                          چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

                                            و

                        چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

 

                                                         در بهشت تنها بودن سخت تر ازکویر است

 

  (دکتر علی شریعتی)

 

   
 
می دونستی؟

۱۳۸٩/٩/٤

 
     

ما در خلوت به روی غیر ببستیم

از همه باز آمدیم و با تو پیوستیم

.

.

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی

ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

یاچشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند

هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی

.

.

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری

گویم که سری دارم درباخته در پایی

من دست نخواهم برد الا به سر زلفت

گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی